خرید بک لینک
بسم الله محرّمِ ٣-٤ سال پیش بود، توو چیذر، یکی از شبا دیدم یه آقایی کنار حاج آقا محمود وایساده که چهره اش خیلی آشناس، دقت کردم دیدم #حاج_عباد_فانی عه. ناخودآگاه گفتم عهههه #حاج_عباد!!! بچه ها گفتن چی شد یهو وسط هیئت؟ کیه این بنده خدا؟ گفتم #حاج_عباد ه، داماد حاج آقا منصور. یکی از بچه ها گف ااااا باب

برچسب: نویسنده: بنیامین عباسیان تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 16:22

بسم الله سرم پر شده از فکر، اونقدر که نمی تونم رو ساده ترین موضوع ها تمرکز کنم، یه مدته فکر و خیال مثه خوره افتاده به جونم. فکرِ اینکه چرا اونشب نتونستم به اون حسِ لعنتیه مچ گیریم غلبه کنم؟ یا اینکه چرا بعدش نتونستم همه ی شجاعتمو جم کنمو به جای قصه سرِ هم کردن حرفِ دلمو بگم؟ یا اینکه چرا اون روز بعد

برچسب: نویسنده: بنیامین عباسیان تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 16:22

صفحه بندی